صفحه اصلی / فرهنگ و اندیشه / بامدادِِِِِ مارا غروب نیست!

بامدادِِِِِ مارا غروب نیست!

۲مرداد؛ سالگرد جاودانگی احمد شاملو

«زندگی اتفاق است٬ اما مرگ یک واقعیت، و قاطعیت‌اش در تمام عمر با ماست و این ماییم که نباید به مرگ فکر کنیم و بدانیم که باید در جای دیگر ماندگار شویم و آن جا «انسانیت است.›› (شاملو در گفتگو با محمود دولت آبادی)

تاریخ هر سرزمینی  چهره‌های گوناگونی به خود می‌بیند. گاه ماندگارند و گاه فراموش. گاه چون ستاره‌ای کورسوی امیدی و آن‌گاه خاموشی ابدی و گاه خورشیدی پیوسته تابان‌. گاه مجیزگوی قدرت بودند و ‹‹وسوسه بودن›› را لبیک گویان ‹‹آری›› گفتند و گاه ‹‹دندان خشم بر جگر سوخته›› بستند و رفتند و چون سنگ‌نوشته‌ای بر قلوب اعصار جاودان گشتند .

بامداد از اینان بود‌. اینانی که قائل به پسوند و پیشوندی بر «‌انسان» نیستند و نبودند‌: «انسان مومن»‌، «انسان کافر»‌، «انسان سیاه»‌، «انسان سفید»‌. و «انسان» را در کلیت انسانیش و در تجلی «انسانیتش» ارج می‌نهادند‌، چرا که باور به جاودانگی در «انسانیت‌اش» داشتند و نه چیز دیگر ….

به راستی که بود بامداد‌؟ ستاره ای که دیگر دراین پهنه خاکی مانندی ندارد؟

چگونه بود بامداد‌؟ چه رازی در اوست که با دست یازی به هر گوشه فرهنگ، اثری جاودان خلق کرد و در هر عرصه از خلق هنری ‹‹قله›› شد و چون کوه ماندگار ماند بر تارک این فرهنگ  .‌

فرای «شعرش» که بازگویی آن هزار و هزاران  بار طراوتش را نمی‌کاهد‌،  مگر «ترجمه»هایش و حضور قاطع و سنگین «زبان بامداد» در متن نویسنده قابل چشم پوشی است؟ مگر می‌توان «لورکا» و «لنگستون هیوز» و «آراگوان» ودیگران  را بی «زبان بامداد» تصور کرد؟ چه تلاش‌ها شد در ترجمه دوباره این آثار از کسان دیگر و چه بیهوده تلاشی بود در به حاشیه راندن تسلط زبان بامداد بر این آثار.

«عروسی خون» و «یرما» و  «دن آرام» و… را مگر سوای اقتدار زبان بامداد می‌توان ازشان لذتی جانانه برد .

مگرصدای گرمش که بغض آدمی را در خود دارد و از رنجش‌هایش حکایت‌ها می‌کند از گوشمان به در می‌رود که چه یادگارانی ماندگار برایمان به ارمغان نهاد .

چه بگویم که گذراترین و روزمرگی‌ترین عرصه‌ها نیز به سحر کلام و ذهن ‹‹انسان›› باورش جاودانه شد‌: «روزنامه نگاری». «کتاب هفته» و «کتاب جمعه»‌اش را مگر می‌توان نادیده پنداشت .

چه وجود سترگی داشتی که روشنفکران گریزان از توده مردم و ناصحان اخلاقی که تنها دغدغه‌شان آب گل آلود مزرعه پدری (آب را گل نکید!!)  بود و کافه‌نشینان غرق در قهوه و سیگار خویش را به هیچ انگاشتی وبه گردآوری «فرهنگ عامیانه توده» همت گماشتی، چراکه خود را قطره‌ای از دریای بی‌کران زحمتکشان و ‹‹بچه‌های اعماق››  می‌دانستی و ایمان داشتی که: «درغیاب انسان جهان را هویتی نیست و درغیاب تاریخ، هنر عشوه‌ی بی عار و دردی ست»  و «کتاب کوچه»ات چه گنجینه‌ای شد برای ما و صد افسوس که عمر کوتاه مادی‌ات مجال تداوم‌اش را نداد .

تو رفتی…تویی که در هلهله مستانه‌ی پایکوبانِ رهایی‌، از «برنامه لغو طلوع خورشید» سخن راندی و چه خام و خواب آلود بودیم که باور نداشتیم سخن‌ات را‌، چه کودکانه ‹‹حافظه تاریخی››مان را به فراموشی سپردیم و ندانستیم که «مجال بی‌رحمانه اندک است و واقعه سخت نامنتظر». به چهار نعل به پیشواز سپیده‌دمان رفتیم و تأملی نکردیم که میگویی: «ازشب هنوز مانده دودانگی». آری، واقعه سخت نامنتظر بود بهر ما و تو با ذهن تاریخ بینت انتظارش را داشتی و صد افسوس بر ما که هشدارت را  به هیچ انگاشتیم.

 باشد که امروز تنها با آستینی از اشک تر بر «سرنوشت خود گریه ساز کنیم» و «لب بسته دهان بسته» پنجه  بر دیوار جهل سالیان خود  زنیم‌، بلکه  روزنه‌ای یافت شود بهر تنفس به دورانی که که چه استادانه در سحر کلامت سرودیش:

«در نیست/ راه نیست/ شب نیست/ماه نیست/، نه روز و نه آفتاب/ ما بیرون زمان ایستاده‌ایم با دشنه تلخی در گرده‌هامان/ هیچ کس با هیچ کس سخن نمی‌گوید/ که خاموشی/ به هزار زبان/ به سخن است/ در مردگان خویش/ نظر می‌بندیم/ با طرح خنده‌ای / و نوبت خود را انتظار میکشیم‌/ بی هیچ‌/ خنده ای.!»

بی‌شک که هستی‌ات اثبات این نقل قول  بود‌: ‹‹انسان در جسم خود فانی ودر کار خود جاودان است‌.»

گلشیری در ختم بهرام صادقی فریاد بر آورد‌: «بهرام صادقی نمرده‌است». آری اینان نامیرایند چرا که اساس تفکرشان «انسان» بود و پیکار می‌کردند با هر آنچه «غیر انسانی» است در هر مرام و مسلک و آیین .‌

اینان نامیرایند چرا که حضور انسان را نه منفرد و مجرد که جزئی جدایی ناپذیر و قطره‌ای از اجتماعی بزرگ می‌پنداشتند‌. اجتماعی که «مسئولیت» آفرین است و بارِ تعهدی بر دوش می‌نهد و درسمان می‌دهد که «انسان دشواریِ وظیفه است». وظیفه‌ای که «نازلی»های زمان  را به لب فروبستن در برابر ‹‹وسوسه بهار›› ناگزیر می‌کند. اینان نامیرایند چرا که غیابشان نیز «حضور قاطع اعجاز است». آری، بگذارید دوباره بگویم این بسوده کلام را: «بامدادِ ما را غروب نیست !».

درباره خسرو صادقی بروجنی

نظر بدهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

بالا