صفحه اصلی / اجتماعی / انسان تک ساحتی

انسان تک ساحتی

یکی از راهکارهای جهان سرمایه‌داری برای عقیم کردن اندیشه‌ی انسان، تبلیغ شعار «تخصص گرایی» است. آن‌ها می‌گویند: در زمان ما نمی‌توان و نباید، به جز تخصص خود، به زمینه‌های دیگر پرداخت. هرکاری را باید به عهده متخصص آن گذاشت: شاعر به شعرش بپردازد، مهندس مواظب پیچ های کارخانه یا گچ وآجر ساختمان باشد، معلم تنها به روش معلمی خودش بپردازد، نقاش سرش را از روی بوم خود برندارد و… جهان سرمایه‌داری منتظر دو نتیجه است: اول این که مطمئن باشد، کارگر و کارمند و مهندسی که نیروی بدنی یا ذهنی خود را در اختیار او گذاشته است، به جز محصولی که مورد نظر کارفرماست، به چیزدیگری نمی‌اندیشد، و در نتیجه به سود روز‌افزون صاحب کار لطمه‌ای وارد نمی‌آید.

دوم می‌خواهد به این ترتیب، همه سرها را پایین ببیند. به مردم چه مربوط است که سودهای کلان محصول زحمت آن‌ها به جیب چه کسی می‌رود؟ به مردم چه مربوط است که چه کسانی و با چه شیوه‌ای بر او حکومت می‌کنند؟‌ کار راه اندازی باید به عهده ی سرمایه دار (یعنی متخصص آن) باشد و کار چرخاندن مملکت به عهده ی سیاست مداران باز هم متخصص . البته، این دو گروه، یعنی صاحبان سرمایه و قدرتمندان سیاسی جامعه، باید مراقب هم باشند و در کارها به هم یاری رسانند. اولی‌ها زندگی دومی‌ها را رونق ببخشند، و دومی‌ها مواظب اولی‌ها باشند که خدای نکرده سرمایه‌شان، به خاطر برخی آدم‌های قانون‌نشناس که گاهی به خود جرأت می‌دهند و چون و چراهایی در برابر دیگران می‌گذارند، به خطر نیفتد و «نظام» سرمایه‌داری احساس خطر نکند.

تلقین‌های جهان سرمایه‌داری، به کشورهای جهان سوم هم رخنه کرده‌است و بسیارند کسانی که، برای نمونه می‌پندارند، اظهار نظر تنها حق کسانی است که در آن زمینه درس خوانده‌اند و به تخصص رسیده‌اند و گرنه به مردم عادی و ساده چه مربوط است که در کارهای دیگران کنجکاوی کنند و یا پرسش هایی را که به نظرشان می‌رسد، مطرح کنند.

هربرت مارکوزه (Marcuse) (1898-1979) به عنوان فردی با نفوذ در شاخه چپ مکتب فرانکفورت شهرت بسیار یافت. وی که در برلین و در یک خانواده یهودی به دنیا آمده بود، تحصیلات خود را در فرایبورگ به پایان رسانید. در فرایبورگ مدتی شاگرد هایدگر بود و رساله دکتری خود در مورد هستی شناسی هگل و رابطه آن با فلسفه تاریخ را زیر نظر وی گذراند. با روی کارآمدن نازی‌ها، ابتدا به سوئیس و سپس به آمریکا مهاجرت کرد و سرانجام به دعوت هورکهایمر در۱۹۳۳ به مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی یا همان مکتب فرانکفورت پیوست و مقاله‌های متعددی در مورد نحوه پیدایش فاشیسم و نسبت آن با جامعه بورژوازی، از خود بیگانگی و خرد ابزاری و مسائل مارکسیسم نگاشت که بعدها در کتاب‌های اصلی وی پرورانده شد و گسترش یافت. وی ابتدا، درانطباق با روایت عمومی مارکسیسم، نازیسم را تظاهر سیاسی منافع بورژوازی و نماینده آخرین مرحله جامعه بورژوازی با محوریت اقتصاد سرمایه‌داری می‌دانست.

او از دکارت که منادی دهنده چیرگی برطبیعت، به بهای فراموش کردن پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت بود انتقاد می‌کرد و فلسفه کانت را هم‌چون زمینه ای برای رسیدن به هگل دنبال می کند و پس ازآن در یک سیر تاریخی به مارکس و هایدگر توجه می کند. مارکوزه، هم‌چون دیگر طرفداران فرانکفورت به پوزیتیویسم و حلقه وین که تصور می شود نمایندگی اصالت تجربه را برعهده دارد، به شدت انتقاد می کند. وی در کتاب «خرد وانقلاب» (۱۹۴۱) به تفسیر اندیشه های هگل و مارکس پرداخت. در کتاب «عشق وتمدن» از نظریات فروید و روانشناسی اجتماعی برای تکمیل تفاسیر مارکسیسم درمورد پدیده‌های اجتماعی و وضعیت بشر سود جست و سرانجام پس از نگارش کتاب «مارکسیسم شوروی» در دهه پنجاه‌، مشهورترین اثر خود یعنی «انسان تک ساحتی» را در ۱۹۶۴ منتشر کرد.

فلسفه سیاسی هربرت مارکوزه پاسخی است فلسفی به ناکامی‌های جنبش‌های سوسیالیستی و نهضت‌های کارگری در اروپا و پیروزی فاشیسم و فقدان هرگونه نیروی اجتماعی رهایی بخش درجامعه سرمایه‌داری و نیز ناتوانی حزب کمونیست در «ظاهرکردن» تصویر یوتوپیایی که مدتهاست درتاریک خانه فلسفه ایدآلیستی و مارکسیستی باقی مانده است.

به نظر مارکوزه، سوسیالیسم در واقع نظریه‌ای درباره خواست ‌های راستین بشری به عنوان نیروی حرکت بخش تاریخ است که در مقابل جهان علائق گذرا و روزمره و ایدئولوژی‌های ناشی ازآن قرار می‌گیرد. آن‌چه ازدیدگاه مارکوزه به عنوان سوسیالیسم مهم است، همین خواستهای راستین است و طبقه پرولتاریا و حزب کمونیست دراین میان تنها ابزارهایی هستند و اصالتی ازخود ندارند. جهان بدون آن علائق وخواستهای راستین، جهان تک بعدی(ساحتی) است، جهان خواست‌های پیش پا افتاده، علائق گذرا وخور و خواب نوش و شهوت است‌. اما ما، از جهان علائق راستین، تصویر لازم را در تاریک خانه فلسفه داریم و تنها باید آن را ظاهر کنیم‌.

انقلاب راستین انقلابی خواهد بود که در آن جهان روشن خواست‌ها و سرشت راستین آدمی تحقق یابد وچنین تحولی نیز تنها از راه انقلاب ممکن خواهد شد. انقلاب مورد نظر مارکوه‌، چیزی شبیه به گذار به مدینه فاضله در فلسفه افلاطون است.

به نظر او کارگران که قرار بود نماینده جهان علائق راستین باشند، دیگر خود نمی توانستند میان علائق راستین و کاذب تشخیص دهند. اجزاء جهان کاذب عبارت است از سرمایه‌داری، شئی‌گونگی ،شیئی‌انگاری، ابزارانگاری، علم پوزیتیویستی و اثباتی، صنعت ،صنعت فرهنگی و دموکراسی رایج.

طبقه کارگر و جامعه به طور کلی در لذات کاذب و روزمره نظام سرمایه داری غرق می شوند و تصور می کنند که به راستی رستگار و خرسندند .

مارکوزه در کتاب «انسان تک ساحتی» که یکی از مهمترین آثار انتقادی اوست، آسیب‌هایی را که جامعه سرمایه‌داری صنعتی بر توانایی نقد وتفکر منفی به عنوان رسالت اصلی نظریه انتقادی و عامل رهایی وارد کرده است بررسی می کند: «پیشرفت فنی‌، چون به صورت نظام تامی از تسلط و هماهنگ سازی درآید، صورت هایی از زندگی (و قدرت) پدید می آورد که ظاهرا نیروهای مخالف نظام را با خود نظام سازگار می‌کند و هرگونه اعتراضی را که به نام امیدهای تاریخی آزادی ازرنج وتسلط صورت گیرد شکست می‌دهد یا باطل می‌کند».

انسان تک‌ساحتی، انسان کاهش یافته‌ای است که در حلقه نظام فناورانه (تکنولوژیک) و تنیده شده در سرمایه داری، از نیروهای خود خالی شده و به یک بعد یا ساحت تنزل یافته است. این انسان به ظاهر از آزادی‌های بسیار برخوردار است، ولی این آزادی‌ها در مفهوم ایدئولوژیک خودشان قرار ندارند. مارکوزه بر مقدمه بر چاپ فرانسوی کتاب با تأکید بر نکته یادشده و نیز تذکر این‌که، در جامعه‌های توسعه نیافته، بازدارندگی معلول ضعف فناوری انسان بود ولی درحال حاضر قدرت فناوری توانایی های ذهنی و مادی جامعه را به طور بی سابقه‌ای افزایش داده و باعث تسلط افراد بر جامعه شده است. وی اضافه می کند که از گذر فناوری، فرایندهای فرهنگ، سیاست واقتصاد در هم آمیخته ، نظامی را به وجود آورده اند که انسان‌ها را بلعیده و به این ترتیب سیطره فناوری به حاکمیت سیاسی بدل شده‌است .

نیروهای رهایی بخش در جامعه صنعتی مدرن به نحو فزاینده ای درحال نابودی هستند. دیگر چندان نیروی مخالفی باقی نمانده‌است، یکی از علل این تحول، گسترش رفاه و بهبود مادی است که جامعه پیشرفته را دربرگرفته است. اما این رفاه کاذب تنها در خدمت برآوردن نیازها و خواست ‌های کاذب افراد است. نیازهای کاذب همان نیازهایی است که طبقات حاکمه به عنوان خواست‌های واقعی توده از طریق ایدئولوژی کاذب برآن‌ها تحمیل می کنند بعلاوه ، چنان‌چه دیدیم در جامعه موجود افراد دیگر توان تشخیص مصالح راستین خود را از دست داده و کاملا مسخ شده اند. بنابراین قاعدتا بایستی گروهی از روشنفکران آن مصالح را بازشناسند.

جامعه مصرفی و رفاهی معاصر ، با برآوردن نیازها وخواستهای کاذب و تحمیل شده بر افراد مانع نقد و انتقاد می شود و محیطی توتالیتر ازلحاظ فکری و ارزشی ایجاد می‌کند. افکار عمومی و رسانه‌های گروهی ابزارهای ایجاد چنین محیطی هستند. در چنین نظام سلطه‌یِ همه‌گیری، طبعا نمی‌توان بازهم این توهم را درسر پرورد که طبقه کارگر طبقه‌ای انقلابی است. سعادت و رفاه و شادی موجود به هر حال کاذب است و آزادی واقعی را به همراه نیاورده‌است و تنها به عنوان زائده اقتصاد و دولت سرمایه داری تحقق یافته است.

در چنین جامعه‌ای، شیوه آزادانه ارضاء میل جنسی بیش‌ترین فاصله را با برآوردن نیازهای زیبایی شناختی پیدا کرده‌است زیرا این شیوه هم تنها ابزاری برای تداوم سلطه و حکومت خواست‌های کاذب است. تأمین نیازهای جنسی هیچ‌گاه چه در جامعه سنتی و چه در جامعه مصرفی امروز قرین خواست‌های راستین زیبایی شناختی انسان نبوده است. به طور کلی در جامعه صنعتی معاصر، با توجه به سلطه رفاه کاذب، زمینه مبارزه طبقاتی از میان رفته‌است. به همین دلیل، منازعه فکری و ایدئولوژیک نیز در چنین جامعه ای دیگر امکان نخواهدیافت. لیبرالیسم خود متضمن نوع دیگری از توتالیتاریسم است که تصور هرگونه نظم متفاوت وایدآلی را درهم می شکند و سلطه وضع موجود را به شیوه های ظریف و گوناگون تحکیم می‌کند. فرهنگ لیبرالی نیز به نظر مارکوزه فرهنگ سرکوب‌گری است مانع از نقد اساسی وضع موجود می گردد. از این رو، از دیدگاه مارکوزه میان رژیم های لیبرال و توتالیتر فرق ماهوی و اساسی وجود ندارد و همه آن‌ها از «مدن ضاله» به شمار می‌روند. در هیچ یک از این مدن نیروی رهایی بخش نمانده که ما را به جهان عقلانی «مدینه فاضله» مارکوزه رهنمون کند.

آن‌چه مورد بحث است سرمایه داری است. اما این اصطلاح نزد مارکوزه فقط استثمار سرمایه ازکار را مشخص نمی کند: این یک «فاجعه همه وجود بشری است» یک تمدن، یک فرهنگ یک رابطه با زندگی و مرگ است. مارکوزه یکی از نخستین کسانی است که تصور بی طرفی علم و عقلانیت تکنیک را درهم شکست. بنابراین مارکوزه از جدی‌ترین منتقدان تمدن بورژوازی است و نفوذ وی میان جنبش های اعتراضی دهه هفتاد ، بویژه مه ۱۹۶۸ پاریس، با توجه به آمیزه فکری‌اش روشن می شود. وی هم‌چنین نقش به‌سزایی در جنبش‌های دانشجویی داشت و از همین رو دانشجویان ایتالیا مارکوزه را هم ردیف مارکس و مائو میم های سه گانه زمانه خود می‌دانستند و در آن سوی ایالات متحده هنگامی‌که دانشجویان برکلی دست به اعتصاب می زنند خیلی زود مارکوزه را به عنوان پیامبر خود می‌شناسد.

وی فناوری را به ترتیبی که در هم تنیدگی آن با خرد ابزاری منجر به سلطه برآدمیان شود نکوهش می‌کند، اما معتقد است در یک فناوری انسانی، بشر می تواند به بهبود شرایط زندگی خود اقدام نماید. هیوز به تأثیرگذاری افکار هایدگر در خصومت مارکوزه با فناوری مدرن اشاره می‌کند. وی هم‌زمان هم خشم مدافعان وضع موجود غرب را که او را پیامبر تازه نهضت چپ می دانستند برانگیخت و هم احزاب رسمی کمونیست، با توجه به انتقادهای او از جامعه شوروی، او را طرفدار تجدید نظردانستند و هم‌چون بنیانگذار مکتب تازه ای در آنارشیسم محکوم کردند.

درباره خسرو صادقی بروجنی

نظر بدهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

بالا