صفحه اصلی / فرهنگ و اندیشه / آلبر کامو: من اعتراض می کنم، پس هستم

آلبر کامو: من اعتراض می کنم، پس هستم

آلبر کامو (Albert camus) در سال ۱۹۱۳ از پدری الجزایری و مادری اسپانیایی به دنیا آمد. سراسر دوران کودکیش را با این مادر (پدر او که کارگر تاکستان بود در جنگ جهانی اول کشته شد) در محله فقیرنشین الجزایر به سر برد. خود او گفته‌ است که آفتاب الجرایر و فقر محله «بلکور» چه مفهومی برایش داشت: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب. آفتاب به من آموخت، که تاریخ همه چیز نیست». فقر، احترام به رنج و همدردی با بیچارگان را به او یاد داد. بنابراین دفاع کامو از انسان‌های تحت ستم، جانانه‌تر، صادقانه‌تر و پرشورتر است و بیشتر به دل آدم می‌نشیند.

سارتر هم در تمام طول عمرش از ستم دیدگان دفاع کرد و به نفع آنان نوشت اما سخنان او کاملاً انتزاعی بود و خودش این درد را با پوست و گوشت لمس نکرده ‌بود. کامو در دبستان، در دبیرستان ،سپس در باشگاه ورزشی دانشگاه ،ورزشکار و بازیکن برجسته فوتبال بود. در عین حال در کار مغزی هم ورزیده بود. ژان گرنیه استاد فلسفه‌اش که پیوسته استاد و راهنمای او باقی ماند، به ارزش وی پی برد و او را به سوی تحصیلات عالی سوق داد. (کامو زمانی که جایزه نوبل را دریافت کرد، خطابه‌اش را به او تقدیم کرد. اگر به یادداشت‌هایی که از او بعد از مرگش منتشر شد مراجعه کنیم نقش گرونیه رادر شکل‌گیری اندیشه و شخصیت کامو به وضوح دیده می‌شود).

 خیلی جوان بود که شروع به نوشتن کرد. بیست و دو سال بیپشر نداشت که مجموعه مقاله‌های پشت و رو را فراهم آورد. سبک او با پختگی استادانه‌ای که داشت همه را به حیرت انداخت. وی پس از پایان تحصیلاتش، با عده‌ای از جوانان خانه‌ای در ساحل مدیترانه گرفتند که کامو آن را «خانه روبروی جهان  می‌نامید». آن‌ها تحت تأثیر افکار و اندیشه‌های آن زمان، سعی داشتند زندگی آزاد و بی‌بند و باری داشته‌ باشند.

در همین دوره بود که کامو با همسر اولش «سیمون هی» ازدواج کرد. «هی» ادای آوانگاردها را در می‌آورد و سعی داشت که لاقیدی را به عنوان یک امتیاز بزرگ جلوه دهد. کامو علی‌رغم آن‌که با آن دوستان زندگی می‌کرد چون در محیط فقر بزرگ شده‌بود با آن نوع روشنفکری سازگاری نداشت و بنابراین ازدواجش پس از هفت ماه به شکست انجامید و از هم جدا شدند. می‌توان گفت که کامو دو ماجرای عاشقاته ناکام داشت. ماجرای اول با سیمون هی و ماجرای دوم با حزب کمونیست بود. در سال ۱۹۳۴ که سال ازدواج او نیز هست، به حزب کمونیست پیوست ولی بعد از آن‌که دستوراتی از حزب کمونیست شوروی مبنی بر آن‌که به اختلافات بین مسلمانان و فرانسوی‌ها دامن زده نشود و دفاع از مردم فقیر الجزایر شکلی به خودش نگیرد که روابط فرانسه و شوروی را خدشه دار کند، رسید، کامو به سرعت و با حیرت وناامیدی از حزب کمونیست کنار کشید.

از جمله علاقه‌های کامو که دراین سال‌ها خود را نشان می‌دهد علاقه وی به تأتر بود. یک گروه تأتر کارگری به نام«تأتر کار» تشکیل دادند که کامو عضو اصلی آن بود و مرتب نمایشنامه‌هایی را روی صحنه می‌بردند. کامو هم نمایشنامه می‌نوشت، هم کارگردانی می‌کرد و هم گاهی خود نقش ایفا می‌کرد. تنها یادگاری که از این دوره اولیه فعالیت تأتر‌ی کامو به یادگار مانده‌است نمایشنامه «شورش در آستوریاس» است که آن را با همکاری چند تن از دوستانش نوشته‌بود‌.

وی در این سال‌ها روزنامه‌نگاری‌اش را شروع کرد‌. نخستین مقالاتی که کامو نوشت‌، درروزنامه ریپو بلیکن (جمهوریخواه) الجزایر وراجع به یک محله یا یک دسته از مردم که آنها خودشان را «قبایل»می‌نامیدند‌، بود. این مقالات تندو تیز‌، در مورد فقر و ستمی بود که بر این مردم روا داشته‌می‌شد‌. پس از نوشتن این مقالات‌، به او دستور دادند که از شهر خارج شود وممنوع القلمش کردند‌. وی پس از این دست به چند سفر زد‌. به ایتالیا‌، چکسلواکی و چند کشور دیگر اروپایی رفت‌. در سال ۱۹۳۷ اولین کتابش را که مجموعه‌ای از مقالات تغزلی بود به نام ظاهر وباطن(پشت ورو)منتشر کرد وبلافاصله پس از آ ن در سال ۱۹۳۸ کتاب عیش را که آن هم‌، مجموعه‌ای از مقالات تغزلی بود منتشرکرد‌. در سال ۱۹۳۹ با همسر دومش آشنا شد وازدواج کرد. در همان سال با شیفتگی بسیار زیادی که به فرهنگ یونان باستان داشت‌، خود را آماده می‌کرد تا به قول خودش‌، سفری ادیسه‌وار به یونان داشته‌باشد‌.

ولی درست درهمان روزی که می‌بایست سوار کشتی شود‌، جنگ جهانی دوم آغاز شد‌. وی برای اعزام به ارتش رفت وبه ناچار از این سفر منصرف شد‌. کامو با سنی که داشت ناگزیر با ید در جنگ شرکت می‌کرد وداوطلب هم بود‌. البته طنزها وکنایه‌های بسیاری راجع به اینکه انسان نه فقط به حکم اخلاق‌، بلکه زیر نگاه دیگران مجبور بود در جنگ شرکت کند‌، نوشت‌. با توجه به سابقه بیماری سل وضعف عمومی که داشت برای اعزام به جبهه پذیرفته نشد‌. بلافاصله پس از آن‌، برای آن‌که بتواند لااقل فعالیتی در پشت جبهه داشته باشد‌، به پاریس نقل مکان کرد‌.  وی با معرفی آندره مالرو در روزنامه کومبا(نبرد)مشغول کار شد ودر فاصله کوتاهی به سردبیری آن رسید. این روزنامه که در بخش اشغال شده فرانسه منتشر می شد‌. روزنامه مشهور نهضت مقاومت محسوب می‌شد‌.

کامو با نام مستعار می نوشت ولی سرمقاله‌هایی که می‌نوشت طرفداران بسیاری داشت‌. به نحوی که بلافاصله پس از جنگ هنگامی که اعلام شد نویسنده این مقالات کامو بوده است‌، ناگهان محبوبیت وشهرتی بی‌نظیر به دست آورد‌. وی در این دوره جنگ و تحت تأثیر همین مسایل و اندیشه‌های دیگری که داشت‌، رمان بیگانه را نوشت که با استقبال بسیار گرمی مواجه شد‌. بلافاصله پس ازآن ،به دلیل بحث ها و جدل‌هایی که بر سر مفاهیم مطرح شده دراین کتاب مطرح شده بود‌، اندیشه‌های فلسفی‌اش را دررساله‌ای به نام «اسطوره سیزیف» منتشر کرد‌. وی درسال ۱۹۴۷ سردبیری کومبا را به عهده داشت ولی در این سال کناره‌گیری کرد‌.

پس ازآن رساله «انسان طاغی»را نوشت که پاسخی به مسایل مطرح شده در مورد بیگانه بود‌. «انسان طاغی» نقطه عطفی در زندگی کامو محسوب می‌شود‌. تا پیش از انتشار این رساله‌، کامو روابط نزدیکی با محافل اگزیستانسیالیستی ومحافل پیشرو در فرانسه داشت‌، اگر چه اختلاف‌های گهگاهی بین آن‌ها دیده‌می شد وی دوستی نزدیکی با سارتر داشت‌. اما پس ازانتشار این کتاب که انتقاد تندوتیزی ازهرنوع نظام توتالیتر‌، به خصوص نظام استالینی بود وبا توجه به گرایشی که سارتر به کمونیست و مارکسیسم پیدا کرده بود اختلاف حادی بین آن دو به وقوع پیوست‌. یکی از دوستان نزدیک سارتر در مجله «لتان نودر» که سارتر آن را منتشر می‌کرد ،مقاله تند و هتاکانه ای نسبت به آلبر کامو نوشت و او را مدافع جلادان و رژیم های ضد‌کمونیست نامید‌. کامو پاسخ خود را مستقیم به ساتر نوشت واین نقطه قطع علاقه بین آن‌ها بود و آن‌ها پس از این ماجرا‌، دیدارو دوستی با هم نداشتند‌. تا پس ازمرگ کامو، سارتر مقاله‌ای پر از ستایش واحترام نسبت به کامو نوشت وعلی‌رغم اختلاف نظرهایی که داشتند ودرجنگ الجزایر بر آن افزوده شده‌بود‌. گفت:«کامو با هر نظری که داشت‌، یکی از ارکان فرهنگ ما می‌باشد.»

در حوالی سال  ۵۷ -۱۹۵۶ کامو، فرانسوی را که بر اثر جنگ داخلی به هیجان آمده‌است‌، هر دو گروه را به متارکه جنگ دعوت می‌کند‌. در سال ۱۹۷۵ جایزه نوبل را می‌گیرد‌. دلیل دیگر آن ارزش آثار اوست و نیز شخصیت خود او‌، و همچنین علاقه آکادمی سوئد به این که در برابر نفاق اندوهبار الجزایر ،محبت خود را به یک الجزایری بی کینه و بی عیب نشان دهد‌. این افتخار نمایان، همانطور که انتظار می‌رفت‌. ناسزاها و حمله‌هایی را متوجه او می‌سازد که این طبیعی است‌؛ «آن‌ها مرا دوست ندارند اما این دلیل نمی‌شود که من تقدیسشان نکنم‌.»

در سال ۱۹۵۹ لاستیکی که می‌ترکد، او را برروی یکی از جاده‌های فرانسه می‌کشد‌. این زندگی کوتاه سخت آکنده بود‌. نه شکافی در آن بود ونه دروغی‌. شاید لازم باشد در این‌جا یادآوری کنیم که «آنها که خدایان دوستشان دارند، جوان می میرند» خدایان دیگر چندان چیزی نداشتند که به کامو بدهند‌. عروسی او با مرگ‌، در سرعت زیاد وبی درد ورنج انجام گرفت .«چه چیزی را جاودانگی می توانم نامید، جزآن‌که پس ازمرگم ادامه خواهد یافت؟‌‌». دنیا در نظر او نه تفسیر شده بود و نه قابل تفسیر‌. اونه مسیحی بود، نه مارکسیست ونه هیچ چیز دیگر‌؛ «آلبر کامو» بود، فرزند خورشید وفقر ومرگ‌. آیا روشنفکر بود؟ آری‌، اگر روشنفکر کسی باشد که خود را قسمت میکند‌: از زندگی لذت می‌برد و زندگی کردن خود را‌. هنرمند بود؟ بی شک. هر چند خودش درآن شک دارد.

کامو سوای دنیای خاص خویش‌، یعنی دنیای  داستانهای«طاعون»، «بیگانه»، «سقوط»؛ و تحقیقات ادبی‌اش «عروسی ها»‌، «تابستان» و کاوش‌های فلسفی‌اش مانند «افسانه سیزیف»‌، «انسان‌طاغی»‌و  نمایشنامه‌هایش. «کالیگولا»، «حکومت نظامی»، «عدالت‌ها » و «سوء تفاهم »دنیایی که پاره‌ای آن را فوق‌العاده مثبت و آمیخته با خوشبختی (۱) و عده ای دیگر آن را سخت منفی و بدبین (۲) یافته‌اند‌،  دنیای دیگری نیز دارد که مربوط به زندگی سیاسی اوست‌.

زندگی سیاسی کامو‌، عملا با انتشار روزنامه نبرد‌، در سال ۱۹۴۴ آغاز شد‌. این روزنامه پس از دو سال تعطیل، (سالهای ۴۶و۴۵)دوباره از۱۹۴۷ انتشار یافت‌. مجموعه مقالات سیاسی کامو ،به غیر از«نامه‌هایی به یک دوست آلمانی »و «خطابه های سوئد»(که یکی ازآنها به فارسی ترجمه شده). سه جلد کتاب تحت عنوان «‌مطالب روز» می‌باشد که دو جلد اول آن مشتمل بر مقالاتی است که کامو بین سالهای ۱۹۴۴-۱۹۵۳ انتشار داده وجلد سوم آن مطالبی است که در بین سال‌های ۱۹۳۹-۱۹۵۸ درموردالجزایر نوشته‌است‌. این دو جلد غیر از مقالات سیاسی حاوی پاره‌ای نطق ها، مصاحبه‌ها‌، نقدهای ادبی‌، مسائل فلسفی سیاسی و مسائل مربوط به مسیحیت می باشد . کامو دراین سلسله مقالات‌، انسانی است که با همه وجود خویش به انسان و انسانیت عشق می‌ورزد‌. مبارزات عمیق ملت فرانسه در راه آزادی میهن و رهایی از اشغالگران را می‌ستاید‌. مانند آن‌ها از شکنجه وفلاکت رنج می‌برد‌، و از مبارزه و فریادهای پیروزی به جنب وجوش می‌افتد و بالاخره فریاد شادی سر می‌دهد.

کامو در مقدمه مقالات مزبور می‌نویسد :«این کتاب خلاصه‌ای از تجربیات یک نویسنده و زندگی چهار ساله مردم کشور است» و درجای دیگر آن را ترازنامه زندگی چند ساله مردم کشورش می‌خواند. کامو می‌گوید:«پاره ای این مقالات را امروزه جز با ملال و دل به هم زدگی نمی‌توانم از نو بخوانم» معذلک برای آنکه طرز تفکر آن روزگار را صادقانه نشان دهد از نقل آن ابا نکرده‌است‌. کاموی واقعی را از ورای مقالاتش بهتر می‌توا‌ن شناخت‌: «دو انسان روبروی هم قرار می‌گیرند‌، یکی ازآن دو‌،  خودرا آماده می‌کند که ناخن‌های آن دیگری راکه مقابلش ایستاده وچشم در چشم او دوخته را از ریشه بکشد››

«آدمهایی مثل من می خواستند در دنیایی زندگی کنند که نه تنها دیگر انسان خودکشی نکند (مگر ما دیوانه هستیم ) بلکه آدمکشی امر مشروعی نباشد …

در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، آدمکشی امروز امری واقعاً مشروع شد اگر بخواهیم به این ننگ گردن نهیم باید آن را دگرگون کنیم اما پیداست که انسان بدون آدمکشی قادر به دگرگون کردن آن نیست‌. خود ما که می‌خواهیم آدمکشی را ممنوع کنیم‌، ناچار می‌شویم آدم بکشیم وادامه این کار باعث می‌شود بیشتر به ورطه دلهره و وحشت بیفتیم‌. به گمان من باید در این مسئله تعمیق کرد… آن‌چه مرا در میان مشاجرات قلمی‌، تهدیدها، ظهور جبر و زور‌، بسشتر تحت‌تأ‌ثیر قرار می‌دهد، حسن نیت همگانی است‌. چه چپ وچه راست عقیده دارند که موجودیت‌شان برای خوشبختی انسان است معذلک این تقارن حسن نیت به ایجاد محیطی منجر می‌شود که در آن باز هم آدم کشته می‌شود‌. تهدید می‌شود، شکنجه می‌بیند! چنین محیطی خود رابرای جنگ آماده می‌کند و در آن حتی کلمه‌ای بر خلاف میل سردمداران نمی‌توان ابراز کرد‌، اگر کسی این اصل را زیر پا بگذارد‌، باید منتظر توهین و تعرض باشد و یا تهمت خیانت را به جان بخرد … بدین جهت اگرگمان بریم که هیچ انسانی‌، انسان دیگر را نخواهد کشت مطلقاٌ تصور باطل کرده‌ایم به خصوص وقتی بخواهیم که دیگر آدمکشی مشروع نباشد‌. این نکته که طرز تفکر مارکسیستی وسرمایه‌داری به نیت پیشرفت وترقی بستگی دارد‌، به منتهی درجه خیالی ایت باطل و واهی‌. هرکدام ازاین مرام‌ها‌ی سیاسی بیهوده معتقدند که اصول‌شان برای ایجاد تعادل جامعه امری اجتناب ناپذیر است و تازه هر دو به تدریج در صدد برآمده‌اند برای ما انسان‌ها ارزش واعتبار فوق العاده قائل شوند‌«  «‌مقاله رهانیدن جان»

وقتی که پاریس از نیروهای اشغالگر خالی می‌شود کامو در منتهای خوشحالی می‌نویسد ‹‹از این نظر‌، خبر پیروزی سلاح‌ها چندان خوشحال‌کننده و پیروزمندانه نیست‌،که هم اکنون در میان ما‌، دوستان ناقص العضو با شکم دریده و چشم های له شده از قنداق تفنگ وجود دارد››‌

آلبرکامو در خطابه ای که به مناسبت دریافت جایزه نوبل ایراد کرده، هم نسلان و جهان پیرامونش را چنین توصیف می‌کند: «نسلی که میراث بر تاریخی است فاسد که درآن انقلاب‌های توفیق نیافته ،تکنولوژی دیوانه ایزدان مرده‌، دست به دست هم داده‌اند ،در جهانی که قدرت‌های حقیر می‌توانند همه چیز را به نابودی بکشانند اما دیگر نمی‌توانند با دلیل وبرهان کسی را قانع کنند‌، در جهانی که هوش وفراست تا حد خدمتگذاری نفرت و بیداد فرو افتاده است».

قرن وحشت

 آلبرکامو  ترجمه: فریدون ایل‌بیگی

قرن هفدهم‌، قرن ریاضیات بود‌، قرن هجدهم قرن فیزیک و قرن نوزدهم قرن زیست شناسی‌. قرن بیستم قرن وحشت است‌. به من اعتراض خواهید کرد که چرا وحشت را جزء علوم آورده ام‌. ولی مطلب سر این است که علم در آغاز به خاطر ‹‹ساختن وآفریدن›› به وجود می‌آید‌، ولی همین که آخرین مراحل دوران‹‹نظری›› خود را می‌گذراند و می‌خواهد به صورت عمل درآید، ماهیت اصلی‌اش را تغییر می‌دهند ودر مرحله‌ای که باید به کار ساختن و کمال رود‌، برای انهدام و ویرانی جهان به کار گرفته‌می‌شود‌. اگر وحشت فی‌النفسه نتواند مانند علم قابل توجه باشد‌، تردیدی نیست که اینک به صورت یک فن در‌آمده‌است‌.

در نتیجه در دنیایی که ما زندگی می‌کنیم‌، آن‌چه بیشتر متأ‌ثر کننده است‌، این است که بسیاری از انسان‌ها‌، (نه همه شان) خود را ازنعمت آینده بی بهره کرده‌اند‌، زندگی بدون پرتو آینده و امید شکفتگی وپیشرفت ارزشی ندارد و در کنار دیواری زیستن زندگی سگ‌هاست …طبعاً برای اولین بار نیست که انسان خود را در مقابل آینده‌ای مطلقا مسدود می‌یابد‌. در گذشته معمولاً با گفتار وفریاد‌، بر آن غلبه می‌یافت‌. آن رابا ارزش‌های دیگری که امیدوارش می‌ساخت‌، به خود می‌خواند‌. اما امروز ،دیگر هیچ کس حرف نمی‌‌‌‌‌‌‌زند، (به جز آن‌هایی که گفته‌هایشان را تکرار می‌کنند‌)

دلیلش اینست که لابد جهان با قدرت‌های کور وکری‌، رهبری می‌شود که نه به فریاد اعتراض‌، نه پند و اندرز و نه زاری والتماس‌، به هیچ‌کس و هیچ چیز گوشش بدهکار نیست‌. تصور روزگارانی که پشت سر هم گذرانده ایم ،چیزی را درما درهم شکسته و ویران کرده‌است‌. این چیز اعتقاد جاودانه انسانی که پیوسته کوشیده این فکر را در مغز خود بگنجاند که «یک انسان می تواند به طو ر غیر‌انسانی‌، به سوی انسان دیگر اسلحه بکشد‌، در همان حال با او به زبان آدم حرف بزند».

ما بهتان زدنها ،رذالت‌ها‌، آدم‌کشی‌ها، را به چشم دیده‌ایم و هیچ گاه لزومی نداشت که معتقد شویم کسانی که دست به چنین اعمالی زده‌اند‌، از تکرار و ادامه آن به چشم پوشیده‌اند‌. آن‌ها به حقانیت خود ایمان داشتند چرا که انسان به یک نوع اشتغال فکری که بازگو کننده طرز تفکر می‌باشد‌، اعتقاد نداشت‌.

گفتگوی ممتد انسان در حال قطع شدن است و او که نمی‌تواند اعتقادی داشته باشد‌، مسلماً به دام وحشت می‌افتد‌. در کنار مردمی که حرفی نمی‌زنند –به دلیل آن‌که آنرا بی فایده می‌دانستند- توطئه پهناور سکوت گسترده‌شد‌. کسانی که گرفتار وحشت شده‌بودند ،توسط کسانی که به خودشان کاملاً حق می‌دانند که درون این وحشت پنهان شوند‌، بر این توطئه سکوت صحه گذاشتند وهمچنین کسانی که از این امر بهره بر‌داری می‌کردند‌، بر این آتش برافروخته بیشتر دامن می‌زدند. در هر حال وحشت ‌به صورت فنی در آمده‌‌است‌.

طبیعی است که در بین وحشت بسیار گسترده‌ای که به نام جنگ همه را دربرمی‌گیرد و بین اظطراب ناشی از نحوه اعتقاد مخرب ما باید در میان وحشت و دلهره زندگی کنیم‌. ما در شکم این معرکه زندگی می‌کنیم به دلیل ‌آن‌که دیگر اعتقادی وجود ندارد‌، به دلیل آن‌که انسان خود را بکلی از تاریخ کنار کشیده‌است و دیگر به هیچ وجه من الوجوه نمی‌تواند به طرف آن کشیده شود‌… واز همین جاست که خود را درنقطه مقابل زیبایی جهان و جذبه چهره‌ها‌، می‌بیند . چون که ما در دنیا‌ی مجردات‌، دنیای میزها‌، ماشین‌ها ،‌دنیای افکار مطلق ودنیای اصول لایتغیر مسیحیت زندگی می‌کنیم در میان مردمی که مطلقاً خود را در هر موردی محق می‌دانند‌، در حال خفقان هستیم .برای همه افرادی که زندگی جز گفت وشنود ودوستی نیست این سکوت به منزله پایان دنیاست‌.

 برای رهایی از این وحشت‌، باید ابتدا قدرت تفکر و تأ‌مل  را به دست آورد وبعد فکر و تأ‌مل را به حرکت واداشت اما طبیعی است که وحشت فضای مساعدی برای تفکر و تأ‌مل ایجاد نمی‌کند‌‌‌‌‌‌‌. من عقیده دارم که در چنین مو قعیتی‌‌، به جای اینکه ‹‹وحشت›› را سرکوفت بزنیم باید به عنوان ضروری‌ترین مسائل درصدد چاره جویی وخلاصی از آن برآییم‌. در حال حاضر هیچ مسئله‌ای مهم‌تر از این موضوع نیست که این گرفتاری‌، دامن‌گیر بسیاری از مردمی است که جبر و زور و دروغ به حد اشباع آن‌ها را بیزار نموده‌است‌. این مردم امیدهای بزرگ خود را ازدست داده‌اند واز اسلحه کشیدن به روی همنوعان خویش منزجر شده‌اند آیا باز ممکن است به همان سیاق بتوان آن‌ها را اقناع کرد‌؟

با این همه‌، این سرگر‌دانی که ترجمان اصلی زندگی توده‌های بزرگ انسانی شده‌است آنان را بر آن داشته به هیچ سویی گرایش نیابند و یا در راهی که به اجبار واکراه برگزیده‌اند‌،کشانده شوند‌. اینان در انتظارند که ببینند چگونه این مسلک‌های سیاسی واقعیت وجودی خویش را به اثبات می‌رسانند ،اما به هر حال این دو طبقه یعنی آن‌هایی که به هیچ سویی نمی‌گروند ،وآنهایی که به اجبار و اکراه به راهی کشانده می‌شوند‌، دیگر به هیچ وجه راضی نمی‌شوند که آدم کشی را –چه انفرادی چه دسته جمعی – بپذیرند.

این‌ها آدمهای بی تاج و تختند واین گونه انسان‌ها قادر نیستند حقیقت دید خود راباز شناسند اما نمی‌توانند چون وحشت قلمرو مساعدی برای درست فکر کردن ایجاد نمی‌کنند‌، بنابراین راهی نیست جز کنار آمدن با آن‌. برای کنار آمدن باوحشت‌، باید دید که چه چیزهایی انسان را به خود می‌خواند وچه چیزهایی او را از خود می‌راند‌. وحشت به همان چیزها تکیه می‌کند‌. در دنیایی که قتل نفس عمل مشروعی به نظر می‌رسد و زندگی انسانی ارزش و اعتبار خود را از دست داد، این مهم‌ترین مسئله به شمار می‌رود‌. قبل از پرداختن به هر مطلب دیگر باید به این مسئله توجه داشت وبه حل آن پرداخت .قبل از توجه به هر مسئله دیگر باید امروز به این سوال پاسخ داد‌: «آیا می‌خواهید مستقیم‌، یا غیر مستقیم نفله شوید‌؟ جواب باید بی‌تردید مثبت یا منفی باشد ……»

درباره خسرو صادقی بروجنی

نظر بدهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

بالا